به روایتِ کتاب «سلام بر ابراهیم» — گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی

سلام بر ابراهیم
داستانِ ابراهیم هادی؛ قهرمانِ کشتی و معلمِ مدرسه، مؤذنِ جبههها و پهلوانی که هرچه خواست، جز عزّت و گمنامی نخواست — از کوچههای میدان خراسان تا آسمانِ فکه.
«سَلامٌ عَلَیٰ إِبرٰهیم»
تهران، اول اردیبهشت ۱۳۳۷
پسری از میدان خراسان
اول اردیبهشت ۱۳۳۷، در محلهی میدان خراسانِ تهران، خانوادهی مشهدی حسین صاحب پسری شد که اسمش را از نامِ پیامبران برگزیدند: ابراهیم.

شناسنامهی یک آغاز
- نام پدرمشهدي حسین
- تولداول اردیبهشت ۱۳۳۷ — تهران، میدان خراسان
- خانهسه پسر و یک دختر، در سایهی روزی حلال
- نامبرگزیده از نام پیامبران الهی
در کتاب آمده که پدر، برای این پسرِ تازهمتولد «خیلی ذوق میکرد». حق هم داشت؛ پسر با نمکی بود. حالا خانه، رنگی دیگر گرفته بود: بوی حلالخوری و نام خدا.
هر چند حالا در خانه سه پسر و یک دختر بودیم، ولی پدر برای این پسر تازهمتولد خیلی ذوق میکرد... اسم بچه را هم پدر انتخاب کرد؛ نامی پیامبری.
زورخانههای محله
کشتی و درسِ پهلوانی
نوجوان که شد، راهش را به سمت زورخانهی محله پیدا کرد؛ کباده و میل، پهلوانی و شرافت. کشتیگیر شد و قهرمان — اما درسِ اصلیاش را جای دیگری خواند.
چیرگی بر نفس را آموخت، اما نه از پوریای ولی، که از مولایش علی(ع)؛ و چه زیبا تصویر کشید سیماي فتوت را.
دیپلم ادبی، درس حاجآقا مجتهدی
از بازار و حوزه، تا صفهای انقلاب
سالهای پرشورِ پیش از انقلاب؛ ابراهیمِ جوان، هم مشغِ بازار بود و هم طالبِ مکتب — و وقتی شهر به پاخاست، او هم در میان مردم بود.
بازار و درس
تحصیل را با کار در بازار همراه کرد؛ روزیِ حلال، ملاکِ خانهاش بود تا دیپلم ادبی گرفت.
حوزهی علمیه
پای درس حاجآقا مجتهدی نشست؛ پیوندی الهی که جهتِ کل زندگیاش را عوض کرد.
صفهای انقلاب
در شبهای خطرناک انقلاب، برای محافظت از زندان اوین ایستاد و از مردم، حلالمشکل بود.
آموزشوپرورش، مهر ۱۳۵۸
معلمی که مدرسهاش، زندگی بود
مهر ۱۳۵۸ در آموزشوپرورش استخدام شد؛ معلم نمونه و دبیر ورزش. اما کلاسِ او فقط حیاط مدرسه نبود — کوچه و مسجد و کوچهپسکوچههای مردم هم، تختهی درسش بود.

یکروز که مهمان داشت، صدای همسایه آمد: «دزد! دزد!» کسی موتور شوهرخواهرش را برداشته بود. بچهها موتور را انداختند زمین و دست دزد را زخم کردند. ابراهیم رسید، موتور را روشن کرد و گفت: «سریع سوار شو!» — بردش درمانگاه، پانسمانش کرد، بعد با هم به مسجد رفتند.
دزد، دلشکسته زیر لب میگفت بیکار است و زن و بچه دارد... ابراهیم پیش یکی از نمازگزاران رفت و کارش را جور کرد. برگشت و گفت: «برایت فراهم شد. از خدا هم بخواه کمکش کند؛ از فردا برو سر کار.»
مال حرام زندگی را به آتش میکشد؛ پول حلال، کم هم باشد برکت دارد.
از کردستان تا خوزستان
هفت سالِ آتش
از شهریور پنجاهنه تا بهمن شصتویک؛ هر فصلِ تقویم، یک جبهه و یک زخم تازه. اما بیسیمش همیشه روشن بود و وضویش همیشه سالم.
اعزام به جبهه
با شنیدن صدای تانکهای دشمن، درس و مدرسه را رها نکرد؛ کنارشان ایستاد و راهی مناطق عملیاتی شد.
گروه شهید اندرزگو — گیلانغرب
در کردستان، در گروه شناسایی شهید اندرزگو؛ عملیاتهای نفوذ در خاک دشمن و شبهای یخزدهی مرز.
چم امام حسن و مجروحیت
در مناطق کوهستانی مجروح شد؛ اما جراحت، او را از جبهه جدا نکرد.
فرماندهی و معجزهی اذان
فرماندهی در عملیات؛ و اذانی که هجده سرباز عراقی را به تسلیم واداشت — «این المؤذن؟!» گفتند و گریه کردند.
فتحالمبین — رستهی اطلاعات
در خوزستان، در رستهی اطلاعات عملیات؛ چشمها و گوشهای رزمندگان در شبِ عملیات.
مجروحیت شدید
از ناحیهی پا و صورت مجروح شد؛ بهار را در بیمارستان گذراند و تابستان را با فرهنگیانِ تهران.
عملیات مسلم بن عقیل
هنوز زخمها تازه بود که دوباره به منطقه برگشت؛ پاییز، عصرِ برگشتن بود.
آخرین حضور
برای عملیات والفجر مقدماتی به جبهه رفت — بدون آنکه بداند دیگر راهِ برگشتی نیست.

صبح امروز وقتی صدای اذانِ رزمندهی شما را شنیدم، تمام بدنم لرزید... با خودم گفتم: تو با برادران علی(ع) خودت میجنگی. برای همین تصمیم گرفتم تسلیم شوم.

عملیات والفجر مقدماتی — فکه، فروردین ۱۳۶۲
خوشگلترین شهادت
فروردین ۱۳۶۲، اردوگاه لشکر در شمال فکه. همه میخواستند او را ببینند؛ چادرش یک لحظه خالی نمیشد. کسی حالیاش بود که این آخرین دیدار است؟
شبِ آخر
حنا بست و موهایش را کوتاه کرد؛ چهرهاش ملکوتیتر از همیشه بود. به رفیقش گفت: «دلم خیلی شور میزنه».
ساعتِ مچی
ساعتش را باز کرد و به حاج حسین اللهکرم داد: «این هم یادگار برای شما!» حاجی گفت پیش خودت باشد... ابراهیم آرام جواب داد: «نه، من بهش احتیاج ندارم.»
دو نارنجک
پرسیدند چه مهماتی برداری؟ گفت: «فقط دو تا نارنجک؛ اسلحه را هم اگر احتیاج شد از عراقیها میگیریم!»
راهکار اول
پیشنهاد شد با گروه فرماندهی برود؛ نپذیرفت و گفت: «من میخوام با بچههای بسیجی باشم.» و از راهکار اول، کنار خطشکنها رفت.

«اگه جایی بمونی که دستِ هیچکس بهت نرسه، کسی هم تو رو نشناسه؛ خودت باشی و آقا مولا هم بیاد سرت رو به دامن بگیره... این خوشگلترین شهادته.»
— آخرین گفتوگوی ابراهیم در شبِ عملیات والفجر مقدماتی
با دیدن چهرهی ابراهیم دلم لرزید. جمال زیبای او ملکوتی شده بود؛ صورتش سفیدتر از همیشه بود.
مفقود — همانطور که آرزو میکرد
ستارهای که پیدا نشد
از فکه دیگر برنگشت. رفقایش یک هفته دنبال خبر دویدند؛ هیچکس باور نمیکرد. همانطور گم شد که آرزو میکرد: «کسی هم تو رو نشناسه...»
داستانِ رادیو بغداد
محمدآقا تراشکار گفت شبها رادیو بغداد را گوش میدهد؛ عراق اسم اسرا را میخواند. شب قبل، برنامه را قطع کردند و اعلام کردند: «ابراهیم هادی، از فرماندهان ایرانی، به اسارت درآمده!» همه بالا در آمدند — زنده بود! تا وقتی جواب صلیب سرخ رسید:
«من ابراهیم هادی، پانزدهساله و اعزامی از نجفآباد اصفهان هستم. فکر کنم شما هم مثل عراقیها، مرا با یکی از فرماندهان اشتباه گرفتهاید.»
همنامیِ نوجوان بود؛ و ابراهیمِ اصلی، همانجا در فکه مانده بود.

او یک پهلوان بود؛ یک عارف پهلوان. بین ما آمد و مدتی با او زندگی کردیم تا بفهمیم معنی «بندهی خدا» بودن چیست.
آبانِ همان سال، مادرش پس از سالها چشمانتظاری از دنیا رفت؛ بدون آنکه پیکر پسرش را ببیند. و سالها بعد، رفقایش یک شهید گمنام را در بهشت زهرا بهعنوان یادبود او انتخاب کردند — همان آرزوی همیشگیاش.
چهل سال بعد
زندهتر از همیشه
چهل سال از فکه گذشته؛ اما هر اول اردیبهشت، صدها جشن تولد در سراسر کشور برایش برپا میشود. کتابش به هشت زبان ترجمه شده و هنوز از قفسهها پایین نمیآید.
ابراهیم، دانشآموختهای از مکتب ولایت بود که خود آموزگارِ خلوص و عشق و ایثار شد — و این درسها، هنوز ادامه دارند.
سورهی صافات، آیهی ۱۰۹
سَلامٌ عَلَیٰ إِبرٰهیم
کَذٰلِکَ نَجزی الْمُحسِنین — اینگونه نیکوکاران را جزا میدهیم
إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤمِنین — بهدرستی که او از بندگان مؤمنِ ما بود
نامِ کتاب را رفقایش «اذان» پیشنهاد دادند و او را «عارف پهلوان» میخواندند. اما شبِ انتخابِ نام، قرآنی کنار میز باز شد و همان آیه آمد — سلام بر ابراهیم.